ابر و باد مي سازم
با دود سيگارو سقف
آني است
آه ببارد بر اتاق .
---- --------------------
بي شك روسري تو هم سرد است
مثل همين هوايي كه
دلم براي چهار گوشه ي دلت تنگ است .
-------------------------------------------
مثل روند شلوغ شدن شهر با مني
وقتي كه خلوتم
منم و ياد تو
وقتي شلوغ ميشوم
...
دل مي تركاند خنده ي رسيده ات و
چقدر انساني است پاي همين مرگ را بوسيدن .
- -----------------------------
دست شعر بسته است
نه چون تصوير زنداني خواب آلود
نه چون انعكاس نور مصنوعي
رد پوتين
روي حياط هر خانه.
---------------------------------------
بعد از هجوم باد
حالا سكوت مرگ
تا بوق بوق سگ
برف است يا تگرگ .
--------------------------------
تفسير ديگري است از نفت
بويي كه روي لبانت
سرخ تر مي شود .
+ نوشته شده در
88/01/05ساعت 19:24  توسط مسعود محمدی منش
|
در روئیا
در شبی رقصیده ایم
تا...
دستمان به دیوار خورد
سرمان اما
به هیچ
+ نوشته شده در
87/11/24ساعت 4:16  توسط مسعود محمدی منش
|
--------------------------------
از برگ همین مانده بود ،
که گنجشککی روی شاخه بنشیند .
.
+ نوشته شده در
87/09/11ساعت 23:13  توسط مسعود محمدی منش
|
شعر را دوست دارم
معشوق را
زندگی را
و کسالت بیداری صبح
برای رفتن سرکار
وقتی هنوز خوابیده ای .
--------------------------
تهوع هایت را بگذار برای پیری
تهوع ها
میلن این دو
از دست نروی .
------------------------
نا راحتم از اینکه
نمیدونم کی آبلیمو بخورم
کی بخوابم
کی . . .
ناراحتیم اینه که
تو نیستی .
------------------------
اتفاقها
گاهی به خاطر کودکی
گاهی به خاطر بزرگی
کوچکند.
-------------------------
شبگرد عاشق
چه میدانی
شب است یا روز ؟
-----------------------------
امروز نیازی به عینک ندارم
از خانه بیرون زده ام
و عینک فراموشم شده است .
با تو
به هیچ چیز نگاه نخوام کرد .
+ نوشته شده در
87/03/28ساعت 12:7  توسط مسعود محمدی منش
|
اشک
ریزی
حرف
ریزی
فکر ریزی ِ درونی.
از رگ این روزها
احتمال دیگری میرود .
+++++++++++=============================================
نه سازی نه رقصی
نبودنت خونی ا ست
بر ذهن دیوار و لیوان مست.
+ نوشته شده در
87/02/05ساعت 20:35  توسط مسعود محمدی منش
|
+ نوشته شده در
86/12/25ساعت 20:31  توسط مسعود محمدی منش
|
زندگی هر لحظه اش رستگاریست
پیامبران شکست خورده گان تاریخند
----------------------------------------------------------
م
ک
م
مخهغ
اتال
لل
ب
+ نوشته شده در
86/11/09ساعت 20:9  توسط مسعود محمدی منش
|
آنان که شب قدم میزنند
آخرین لقمه های روز را می بلعند
+ نوشته شده در
86/10/17ساعت 17:42  توسط مسعود محمدی منش
|
مشعل نفت
خورشید کسوف گرفته ی تپه است
شب با شکم خوابیده بر زمین
+ نوشته شده در
86/10/12ساعت 18:40  توسط مسعود محمدی منش
|
بعضی روزها ماه شب چهارده
میهمان خوانده ماست
انگشت که توی پریز نمی رود
چوب کبریت هایی میشوم
در جهبه اتاق
نزدیک تر میشود به نفت
دلارهای بیشتری
من ساییده میشوم به خودم و بزرگتر
بی تحکم تقویم
زمستان سردی در راه است
از چشمهای ستاره پیداست
کنار ساختن و سوختن
تردیدی روییده است.
آبان 86
+ نوشته شده در
86/09/21ساعت 18:59  توسط مسعود محمدی منش
|