هیچ چیزمان مشترک نیست
حتی اسمانی که
از تو تامن امتداد دارد ذهنشان
بالا میروند تا خدایشان را تقسیم کنند
جایی محبوس مکعبی است
وجایی حلق اویز سقف معبدی
تا دخترکی دست به سینه زیر پایش گریه کند
هیچ چیزمان مشترک نیست
با دستهای شبیه به هم
که مشت ترک
خون میپاشد روی چشمهایمان
کلاغ های ما وروستای بغلی
به یک زبان قارقار هایشان را میشنوند
وما قارو قور شکمهایمان را هم نه
سیاه رنگشان را نحس کردند
تا اوازشان از روی بامها بپرد
اینجا یک دانه
نوک چند کبوتر را سرخ میکند
کلاغ ها سیصدو چند سال عمر میکنند
وما چگونه انسانیم..!!!!!
