آزادي
سرم
دلش در د مي كند
دلم مي خواهد
انگشتي بزنم ته حلقش
تا هر چه دارد
از گوشها و چشم هايم
پس بدهد
تا بدهكار هيچ
بني البشري نباشم
چيزهايي مانند :
هيچ
همه
نان
زنجير
و تصوير پير مردي
شبيه عكس كودكي كه
توي بيمارستان
سكوت را مي فهماند
پشت چشمهايم رژه مي روند.
اين كاغذ هم
دارد بوي تعفن مي گيرد
بهتر است شما
چشمهايتان را ببنديد
ومن
گوشهايم را تميز كنم
