تبليغاتX
هیچ چیزمان مشترک نیست

هیچ چیزمان مشترک نیست

مسعود محمدی منش

یک شب من و تو وچند لیتر عرق سگی

این آرزو  به دلم مانده است بگی نگی

 

ساقی تو باشی و من هی جام سر کشم

انقدر که سینه شود  مست مست بردگی

 

ارباب یک اتاق و دو پیک و دلی شوی

بعد هم برقص تا  نرسیده به بردگی

 

حالا بخواب کنار من  من هم کنار تو

سانسور ندارد این رسیدن به زندگی

 

انگار شکه نیستی از آرزوی دلم

انگار کم است برای تو چند لیتر عرق سگی

+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 18:8  توسط مسعود محمدی منش  | 

سلام چند تا طرح   با حال و هوای همین روزا  (حتما‌َ نظر بدین خوشحال میشم ) 

 

 

طرح ۱

 

گاهی بوی خر زهره

توی دماغم می پیچد

و رود خانه پایین ده 

 توی ذهنم

 

 

 

 

طرح۲

 

مردان روستا

 برف را از روی بامها میروبند

  من  به طرحی فکر می کنم 

 واز نزدیک شدنش به سهراب میترسم

 

 

 

 

طرح ۳

 

گنجشکها  شادمان از تابش افتاب

 یک روز برفی

 

 

+ نوشته شده در  85/10/11ساعت 13:46  توسط مسعود محمدی منش  |