آب عاشق ِ برخورد است
با تن تو
با تن سنگ
با تن من
خودت را به آب بزن
مسعود محمدی منش
با خودم قرار گذاشته بودم که تو این وبلاگ به جز شعر چیزی ننویسم ولی خوب الان میخوام بنویسم / سعی میکنم آخرین بارم باشه
=== ** ===
چند شب پیش نیمه های شب وقتی همه خواب بودند داشتم کتاب میخوندم که متوجه یه صدایی شدم نمی دونم قبل از این که متوجه بشم اون صدا بود یا با شدنش متوجه شدم
صدای سرخ کردن چیزی ، جلیز و بیلیز)اصلا تبلیغ نیست) روغن وچیزی که هی از تو روغن میپرید و صدا میداد/همه خواب بودند و همه چراغا خاموش ، متعجب و کنجکاو رفتم طرف آشپزخونه
چیزی ، کسی و صدایی نبود ،برگشتم و میخواستم به کار خودم مشغول شم که دوباره همون صدا رو شنیدم / به فکر رفتم ، راستش یه کم هم ترسیده بودم
دوباره رفتم طرف اشپز خونه ، لامپ رو روشن کردم و توی آشپزخونه خوب چرخیدم و همه چیز رو وارسی کردم / اجاق گاز، ماهی تابه ای که ، ...
ولی چیزی نبود و صدا هم دیگه نمی یومد
بر گشتم طرف اتاق / پنکه ی سقفی توی حال بعد از هرچند بار چرخید نش یه صدایی میداد (تق....تق...)
و کولر پشت پنجره اتاق ، تنظیم کننده ی آبش نشت میکرد درست شبیه (جلیز و بیلیز )
آره، خیلی وقته هوا شرجیه !!!!
=== ** ===